تبليغاتX
شکوفه ی یاس


شکوفه ی یاس
ادبی×هنری×اجتماعی×مذهبی
رد پای عشق غریب الغربا
موضوع: سه شنبه 4 مهر1385 4:27 بعد از ظهر

در تمام طول جاده                                       نام تو توشه راه و

یاد تو همسفرم بود            السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

یادتونه مشهد که بودم بهتون گفتم که یه فکرایی دارم راستش اون جا یه چیزهایی به ذهنم رسید با خودم گفتم برم که با خادم های امام رضا صحبت کنم وازشون بخوام که از خاطره هاشون برام بگن برای همین از بعضی از اون ها  این سئوال رو می پرسیدم که :

شما تو این مدتی که خادم آقا بودید و برای آقا خدمت می کردید یه صحنه ،منظره ،یا اتفاقی که شما رو تحت تاثیر قرار بده دیدید یه چیزی که واقعا شما رو دگرگون کنه واون لحظه لطف و مهربونی آقا رو به چشم ببینید، یه چیزی که وقتی به دیدیه ی دل بهش نگاه کنیم دست محبت علی بن موسی الرضارو  روسرمون احساس کنیم وهرکدومشون هم براساس ارادتی که به آقا داشتند لطف کردندو یه خاطره هایی برام تعریف می کردند.

 

یک خادم که دم در ورودی برای تفتیش خانم ها روی صندلی نشسته بود بهم گفت: که یه بار قسمت ورودی در خیلی کثیف بود 2 تا خادم خانم تصمیم گرفتند که بیان و اون جا رو بشورن با این که اون زمان نه شیفتشون بود ونه وظیفشون، از طرفی هوا هم خیلی سرد بود و تو اون سرمای هوا راه زیادی باید میرفتن تا آب بیارند ما هر چی که به اون ها گفتیم که بابا جان نمی خواد حالا  تو این سرما این کار رو کنید  ولی اون ها به خرجشون نرفت و قبول نمی کردند خلاصه بعد از اینکه کارشون رو انجام دادند یه هو متوجه شدیم که یه بوی عطر و بوی حرمی توی فضا پیچیده هر چی دقت کردیم دیدیم که نه دسته ی جارو بو میده و نه دسته ی تی فقط دیدیم که دستهای هردو تا خادم هاعجیب بوی حرم رو گرفته بود.

 

یک خادم آفا که یه ولیچر رو برای یه زایر می بردو تو حیاط راه می رفت بهم گفت : که چند وقت پیش یه آقای 30 ساله اومده بود اینجا می گفت که بعد از یک سال که ازدواج کرده تصادف میکنه وقطع نخاع شده  بود. این آقا تو این 30 سال که از خدا عمر گرفته بود تا حالا مشهد نیومده بود و تصمیم میگیره که برای بار اول بیاد این جا و3 روز قصد میکنه که بمونه داداش این آقا میگفت که دستشو بسته بودم به پنجره ی فولاد و پتو روش انداخته بودم  وقتی که پتو رو از روش برداشتم دیدم که طناب دستش باز شده بعدهمون جا همه چیز رو فهمیدم و کمکش کردیم و بلند شد و با هم برگشتیم دراخر اون خادم بهم گفت ببین خانم اگه یه نفر این طوری دلش صاف و اعتقاد داشته باشه بعد از 30 سال که برای بار اول مییاد این طوری همون شب اول جواب خودشو از آقا می گیره.

یک خادم خانم که کنار در ورودی وضو خونه نشسته بود پرسیدم بهم گفت:

که چند سال پیش که خونه ی یک خادم آقا رفته بودم ایشون خواب بودند یه هو دیدم که از خواب پریدند بهشون گفتم چی شده ؟ گفت که خواب دیدم که انگار مردم و منو دارن می برن وقتی میرنم توی حرم یه در نشونم میدن بعد گفت در رو باز کردم دیدم که یه باغ خیلی فشنگ وبزرگ جلوی رومه بعدش این خانم بهم گفت چند سال پیش که توحرم آقا بمب گذاشتند آون موقع خادم های زیادی مجروح و زخمی شدند ولی فقط یک خادم بود که شهید شد و اونم این آقا بود که از 2 سال قبل خواب مرگ خودشو دیدی بود . در آخر از اون خانم پرسیدم که یعنی شما با اون آقا ارتباط  خانوادگی داشتید  در کمال نا باوری بهم گفت که بله ایشون پدرم بود.

یک خادم آقا که توی حیاط ایستاده بود و به زائرها راهنمایی می کرد گفت: اینکه یه جون بیاد و کفشاشو در بیاره و همون جا سجده کنه وزمین رو ببوسه ، یا اینکه بعضا ها زنگ میزنند وگریه و التماس میکنند که تو رو خدا به قسمت داخلیه حرم وصل کنیم و یه لحظه گوشی رو به طرف حرم بگیریم تا یه سلام به اقا بدن همه ی این ها واسیه ما خدمت کاران اقا خاطرست.

یک خادم آقا که دم در ورودی صحن آزادی ایستاده بودبهم گفت : که وقتی ما امام خودمون رو به درستی بشناسیم واعتقاد قلبی بهش داشته باشیم وبدنیم که ایشون جانشین بر حق خداست و بین ما و خدا یه رابط هستن وقتی به همی یه اینها ایمان راسخ داشته باشیم دیگه این سئوال ها در برابر ما خیلی پیش پا افتاده میشه چون اون وقت ما اصل یک چیز رو فهمیدیم واعتقاد قلبی به خود اون داریم و اون وقت که دیگه هر کاری که ایشون بخواد با اجازه ی خدا انجام میده.

 

1 نوشته شده توسط مریم سادات | لینک ثابت |

>